ساخت مدرسه روستای سیرکانه - نورآباد لرستان

مدرسه‌ای در ژرفای بی ‌تفاوتی

ساخت مدرسه روستای سیرکانه - نورآباد لرستان

جهت مشاهده ویدیو کلیک کنید

ساخت مدرسه روستای سیرکانه - نورآباد لرستان
ساخت مدرسه روستای سیرکانه - نورآباد لرستان
ساخت مدرسه روستای سیرکانه - نورآباد لرستان
ساخت مدرسه روستای سیرکانه - نورآباد لرستان
ساخت مدرسه روستای سیرکانه - نورآباد لرستان
ساخت مدرسه روستای سیرکانه - نورآباد لرستان

مدرسه‌ای در ژرفای بی ‌تفاوتی

دسته‌بندیتحصیل و آموزش
استانلرستان
وضعیتموفق
تاریخ تعریف1397/7/9
مهلت نهایی1397/10/20
مبلغ65,000,000 تومان
تعداد حامی366
مبلغ اهدا شده65,000,000 تومان
درصد موفقیت100%

سیرکانه
مدرسه‌ای در ژرفای بی ‌تفاوتی (متن نوشته شده توسط شهید اژدری)
۵ نفر بودیم. اولش که جاده رو دیدم به یقین رسیدم طی مسافت تو این راه فقط با ماشین شاسی بلند میسره. به محل اسکان برگشتم و ماشینمون رو عوض کردم.
تو این ده دوازده سالی که جهادی رفته بودم، از بلوچستان تا پیرانشهر، از سرخس و غلامان تا خونین شهر جان ¬ها جاده ای به خرابی و صعب العبوری اینجا ندیده بودم. آسفالت که هیچ حتی خاک و شوسه هم به زور یافت میشد؛ همش سنگ بود و کلوخ. در مسیر به این فکر می کردم که اگه مادری نیاز به وضع حمل داشته باشه، فارغ از توکل به خدا که سرلوحه همه کارامونه، کاره دیگه ای نمیتونه بکنه. ۴۰ ۴۵ دقیقه ای از جاده اصلی روی سنگ ها روندیم تا به انتهای مسیر رسیدیم. مرز بین کاکاوند و صحنه؛ سیرکانه.
کودکان در حال کودکی بودند ولی نه به سبک شهری و نه حتی به سبک روستایی؛ آخه چیزی نبود که به اون دل خوش کنن. پدران مشغول گله‌داری و مادران مشغول گندم چینی تا شاید بعد از ماهها دلالانی پیدا شوند که زحمت یکساله شان را به قیمتی اندک بخرند.
در وسط روستا سازه ای محیرالعقول چشممون رو مجذوب خودش کرد. مطابقش رو تو زلزله کرمانشاه زیاد دیده بودم اما این یکی فرق بزرگی داشت.
مدرسه سیرکانه یک کانکس بود، اما همه اش این نبود. کانکس ۱۲ متری که نصف آن برای ذخیره یونجه و کاه احشام و نصفش برای تحصیل فرزندان ایران زمین مهیا گشته بود؛ زنگ زده و بی در و پیکر.
حامد و محمد و مهدی از ماشین پیاده شدند و فقط نگاه می کردند؛ امیررضا دوربین از غلاف بیرون کشیده بود و مستند می‌کرد و من و عطا در دل می گریستیم به حال کودکانی که سهمی از عدالت آموزشی نبرده بودند.
نزدیکتر شدیم و با اندک کهنسالان ده که نظاره‌گر گندم چینی سایر روستاییان بودند لب به سخن گشودیم. تنها مدرسه سیرکانه در دور افتاده ترین نقطه بخش کاکاوند شرقی شهرستان نورآباد چند نیمکت داشت، یه بخاری نفتی، یه تخته و یه تیر چوبی که از سقوط سقف بر سر جویندگان علم محافظت می‌کرد. مردم روستا می گفتند به دلیل سرمای هوا مدرسه در زمستان کاربری نداره و راه، اجازه مهاجرت تحصیلی به دانش آموزان رو نمیده. تمام دلخوشی بچه ها، ماه ¬های گرم تر سال بود که معلمشون می تونست با موتور به روستا بیاد و فعل آموزش و پرورش رو تو اونجا جاری کنه. آن سوی مدرسه اما یونجه و کاه پر بود. دامداران روستا چاره‌ای جز انبار کردن غلات برای گله¬شان نداشتند. فضای تحصیل آنقدر محروم بود که کودکان تشویق به ترک تحصیل می شدند. در چهره معصوم تمام نونهالان سیرکانه شوق آموزش و یادگیری نمایان بود؛ اما افسوس که فقر امکانات مانع تحصیلشان می شد.
برای منی که داعیه مجاهدت و خدمت رسانی داشتم سخت بود تا گریه و فغان سرمایه‌های سرزمینم را به علت نداشتن کمترین امکانات آموزشی ببینم.
آن روز تصمیم گرفتیم؛ نیت کردیم برای ایران، برای کودکان میهن کاری کنیم؛ کاری که فقط با مشارکت تک تک اعضای جامعه و کمک همه هموطنانمون به حقیقت می‌پیوندد.
ما یعنی جهادگران نسل چهارم ایران اسلامی در مجالی که برایمان باقیست، می‌خواهیم همراه شما مدرسه ای بسازیم که در آن همواره اول صبح مهر تدریس کنند و بگویند خدا خالق زیبایی و سراینده عشق آفریننده ماست. که در آنجا خرد را با عشق، علم را با احساس، ریاضی را با شعر، دین را با عرفان، همه را با تشویق تدریس کنند، که در آخر وقت به زبانی ساده شعر تدریس کنند و بگویند که تا فردا صبح، خالق عشق نگهدار شما
پس برای ایرانی آباد و برای کودکان ایران زمین به پویش ما بپیوندید.
ما مدرسه سیرکانه را خواهیم ساخت.